شمس الدين حافظ

213

سفينه حافظ ( فارسى )

نصيحت‌گوى رندان را كه با حكم قضا جنگست * دلش بس تنگ مىبينم مگر ساغر نمىگيرد چه خوش صيد دلم كردى بنازم چشم مستت را * كه كس آهوى وحشى را ازين خوش‌تر نمىگيرد سخن در احتياج ما و استغناى معشوقست * چه سود افسونگرى اى دل كه در دلبر نمىگيرد خدا را رحمى اى منعم كه درويش سر كويت * درى ديگر نمىداند رهى ديگر نمىگيرد من آن آئينه را روزى بدست آرم سكندروار * اگر مىگيرد اين آتش زمانى درنمىگيرد به اين شعر تر و شيرين ز شاهنشه عجب دارم * كه سر تا پاى حافظ را چرا در زر نمىگيرد [ 150 ساقى ار باده ازين‌دست بجام اندازد ] 66 شماره مسلسل 208 ساقى ار باده ازين‌دست بجام اندازد * عارفان را همه در شرب مدام اندازد ور چنين زير خم زلف نهد دانهء خال * اى بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد اى خوشا حالت آن مست كه در پاى حريف * سر و دستار « 1 » نداند كه كدام اندازد زاهد خام كه انكار مى و جام كند « 2 » * پخته گردد چو نظر بر مى خام اندازد روز در كسب هنر كوش كه مى خوردن روز * دل چون آينه در زنگ ظلام « 3 » اندازد آن زمان وقت مى صبح فروغست كه شب * گرد خرگاه « 4 » افق پردهء شام اندازد باده با محتسب شهر ننوشى زنهار * كه خورد باده و سنگيت بجام اندازد حافظا سر بكله گوشهء خورشيد برآر * بختت ار قرعه بدين ماه تمام اندازد [ بجام وصل جانان چشمهء كوثر نمىارزد ] 67 * شماره مسلسل 209 بجام وصل جانان چشمهء كوثر نمىارزد * كه عالم پيش سرمستان بيك ساغر نمىارزد ز بهر چشمهء حيوان مرو چندين به تاريكى * بدين سرگشته بودن ملك اسكندر نمىارزد بجام مى گرو كن خرقهء پشمينهء صوفى * كز آن‌كس قلب روى اندود از اين بهتر نمىارزد مگو حال دل مستان تو با ياران صورت بين * مثل باشد كه گوش خر بسيم و زر نمىارزد

--> ( 1 ) دستار يعنى عمامه و شال سر ( 2 ) در قدسى و سودى چنين است : « زاهد خام طمع بر سر انكار بماند » ( 3 ) تاريكى ( 4 ) منزل موقت صحرائى